|
|
|
|
|
سیدمحمدرضا درستادجمع آوری کمک های مردمی کار می کرد تا اینکه یک روز به من گفت :"بی بی جان!بیا با هم یک قول و قراری بذاریم ." از حرفش تعجب کردم و گفتم چه قول و قراری؟گفت:"شما در ستاد جمع آوری کمک های مردمی کار کن . من هم در جبهه قول می دهم اگر رفتم شهید شدم.شما جلوی مادرتان حضرت زهرا (س) مرا شفاعت کنی."
بی بی حکیمه مادر شهیدان سید محمد رضی و سید رضا جاویدموسوی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 12:5 توسط ام ابیها
|
|
||
|
|
|
|
|
پرده ي خانه كعبه را گرفتم . گفتم :"خدايا ! اگه صلاح مي داني ،يه فرزند پسر به من عطا كن ،عصاي دستم باشد." خيلي زود دعايم مستجاب شد .خدا محمدحسن را به من داد.
بي بي جليله مادر شهيدام محمدحسن ،محمدحسين و محمد عباس سيف الديني |
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 9:31 توسط ام ابیها
|
|
||
|
|
|
|
|
آمد منو گرفت توی بغلش ،سیربوسید.به شوخی گفتم :چه نقشه ای داریدکه این قدر مهربان شدی ؟گفت:اجازه بده برم جبهه .گفتم:خب،برو ؛اگه نيتت خيره برو ،اما یه شرط داره ،عمامه ات را بردار تا عراقی ها از پشت خاکریز عمامه ات را نبینند که تیرت بزنند.خندید و گفت :چشم !محمدعباس هم رفت . سه سال از شهادت محمدحسن می گذشت که او هم در عملیات خیبر شهید شد.
بي بي جليله قوام مادر شهيدان محمدحسين ،محمدحسن و محمدعباس سيف الديني |
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 9:26 توسط ام ابیها
|
|
||
|
|
|
|
|
ای که در این حوالی
غربت ما رو دیدی صدای ناله های مادرمو شنیدی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 12:12 توسط ام ابیها
|
|
||
|
|
|
|
|
يك شب در خواب حس كردم پايم را مي بوسد.ازخواب بلند شدم . ديدم علي است .به او گفتم:چكارمي كني ،مادر؟ شروع كرد به بوسيدن لب و پيشاني من . دست به دعا برداشتم و گفتم :ان شاالله همنشين امام علي (ع) شوي. فاطمه سلمانی مادر شهیدان احمد(علی) و حسن رجعبعلی پور |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 12:1 توسط ام ابیها
|
|
||
|
|
|
|
|
در خواب ديدم كه محمدجواد به خانه آمد و سجاده اش را پهن كرد . به او گفتم :مگراذان شده؟گفت:نه ، مي خواهم قرآن بخوانم . از خواب كه بيدار شدم ، دلم گواهي مي داد كه محمد جواد شهيد شده . زهراصیف زاده مادر شهیدان محمدجواد و محسن یزدانی |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 11:59 توسط ام ابیها
|
|
||
|
|
|
|
|
آن روزها آبادان بود وخمپاره وآتش ودودآبادان وخرمشهر از خون شهیدان وضو گرفت و درغم انگیزترین غروب خود نماز شهادت را به سید و سرور شهیدان اقتدا کردهرکس آنجا بود فهمید عشق را سوختن را ما ماندیم که دنیا بداند مردم ایران اگر زیر آتش وخمپاره هم قرار بگیرند حاضر نخواهند شد از اسلام وانقلاب ووطن جدا شوند |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 9:7 توسط ام ابیها
|
|
||
|
|
|
|
|
آن روز آرام و قرار نداشتم می با یست حادثه ای رخ می داد ساعت 9صبح بود که ناگهان صدایی شنیدم ودنیا جلوی چشمانم تیروتار شد فریاد زدم مادر مادر و دیگر بیهوش شدم . مادرم چنین می گفت:صدای خمپاره شنیدم زمین لرزید دیدم جیغ وداد تو بلند شد اما گردوغبار همه جا را گرفته بود فقط صدایت را می شنیدم به هر طریقی بود پیدایت کردم وتو را درآغوش گرفتم ناگهان متوجه شدم که لباسم پراز خون شده تاآن لحظه به بدن تو نگاه نکرده بودم یکدفعه نگاهم به صورت تو افتاد دیدم چشم راستت از حدقه درآمده وآویزان است وچشم چپت هم خون فرا گرفته فریاد زدم دخترم از دست رفت مرا به بیمارستان شرکت نفت آبادان رساندند سریع مرا به اتاق عمل بردند بعد از ساعت ها که بهوش آمدم هیچ جا را نمی دیدم دنیا تاریک وخاموش بود یافت در بی بصری یافته خود یعقوب دیده از هرکه گرفتند بصیرت دادند |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 9:6 توسط ام ابیها
|
|
||
|
|
|
|
|
دیگر چشمه اشکم خشک شده ، از بس هرروز می بینمش و بر ایش زار می زنم . می گویم علی اقا بگو با آن دست مجر وحت . لباس بسیجی ات را چطور می شویی؟
ابوالفضل العباس من ، حالا در رکاب کی هستی؟ بعد او شب به خوابم می آید و می گوید اسلام از خون مسلم است که زنده و پابرجا مانده . بعد می خندد و می گوید من زنده ام، ناراحت نباش . حالا از کجا بگویم. چطور؟ از کی که همیشه با من است حرف بزنم؟ او مثل درد است . یک درد شیرین که باید همیشه روی سینه من باشد ، تا بفهمم مادر شهید هستم ، از این درد شیرین راضی هستم و اجازه می دهم تا روز به روز، بیشتر در وجودم پخش بشود روایت از زبان مادر شهید علی اقا ماهانی(مرحوم حاجیه خانم صغری رائینی زاده) |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 10:29 توسط ام ابیها
|
|
||
|
|
|
|
|
جنگ تازه آغاز شده بود عطر ایثار وجان فشانی همه جا را در بر گرفته بود من هم شوروعشق عجیبی داشتم فروردین سال 1360 بود وبیست سال بیشتر نداشتم آن زمان مشغول گذراندن دوره آموزش بهیاری سپاه بودم یک روز اعلام کردند هر کدام از خواهران و برادران مایلند به عنوان بهیار به مناطق جنگی اعزام شوند ثبت نام کنند چه حال و هوایی در بین بچه ها بوجود آمده بود سر از پا نمی شناختیم بیست نفر بودیم همگی با هم ثبت نام کردیم خانواده هم مرا دراین راه تشویق کردند . هرچه به لحظه اعزام نزدیک می شدیم شوق پرواز ورسیدن به پرستوهای مجروحی که قرار بود با دست های ما التیام یابد بیشتر در وجودمان بال وپر می گرفت بلاخره کاروان بیست نفری ما به راه افتاد محل فعالیت ما بیمارستان اندیمشک بود بیمارستانی که هر گوشه ی آن نگاه می کردی قهرمانی زخمی ومجروح روی زمین خوابیده بود و تنها ذکر لبشان یا زهرا , یا مهدی بود کارم را با نام خدا و یاری از ائمه وشهدا آغاز کردم. عملیات فتح المبین را هرگز فراموش نمی کنم به هر کدام از کارکنان بیمارستان که می رسیدی با چشم اشکبار ودر حالی که زخم مجروحین رامی بندند برای پیروزی رزمندگان دعا می کنند چه لحظه زیبایی بود زمانی که خبرپیروزی رزمندگان اسلام به ما رسید به سجده افتادیم چهره مجروحین دیدن داشت که با چه شوقی اشک می ریزندوخدا را شکر می کنند خیلی ها هم حسرت جا ماندن از قافله شهدا را بردل داشتند . درمدت 35 روزی که آنجا بودم آموختم که عشق الهی یعنی چه آموختم که چگونه می توان حصار تن را شکست ودر اوج آزادی به پرواز در آمد |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 9:3 توسط ام ابیها
|
|
||